|
|
|
|
|
ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هرکه گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است عاشق نشدی وگرنه میفهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است اسمان وقف نگاهت گل من مانده ام چشم به راهت گل من هر جا هستی و باشی گویم که خدا پشت و پنهاهت گل من با دلم یکرنگ و مهر آمیز باش بر لبانم شعر شورانگیز باش راز دار و عطرناک و دلفریب مثل جنگلهای باران خیز باش چون شمیم رازقی های سپید در فضای خانه ام لبریز باش تا نسوزد از حسادت سینه ام غیر من با هرکه در پرهیز باش پیش من باش ای بهار پر شکوه در تنم ویرانگر پاییز باش |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:15 توسط حامد
|
|
||